|
سالها با هم رفیق بودیم . رفیق که نه ! آشنا ، یکجور دوستی بخصوص . رسیدن تو عجیب ترین لحظه ها و غیب شدن تو تنها ترینشان . بار اول که دیدمش یك دختر لاغر مردنی بود . کلاس اول راهنمایی بودم و موهام مثل همیشه پسرانه کوتاه شده بود ولی موهای اون قد کمرش را هم رد می کرد . بی رنگ و رو ، انگاری که خونش را کشیده باشند و از بس لاغر که فکر می کردی الانه است که استخوان گونه هاش صورتش را پاره کنه . ولی وای که از آن خرمن موها. تا دوم راهنمایی کج دار و یک خط درمیون با هم بودیم . ساکت بود و جنم رفیق باحال بودن را نداشت واسه همین همیشه زنگ های تفریح کنارش جای خالی واسه نشستن پیدا می شد . نه اینکه می فهمیدمش ، نه این که به دل می نشست ، فقط یكجوری دلم نمی خواست تنها بذارمش . عین جوجه های بغ کرده بهاره که فکر نجات دادنشون از توی جعبه های دستفروشی آدم را گیر میندازه . یك روز ناظممون سر کلاس آمد دنیالم . تو راه پله ها ازم پرسید چقدر می شناسمش ؟ - چقدر میشناسمش ؟! خب ... دختر خوبیه همین ! چیز دیگه اي نداشتم که بگم . تو دفتر نشسته بود . کنار یه خانم چادری که تا من را دید بلند شد . گرم و صمیمی سلام کرد .همون طور که دستم تو دستش بود ازم تشکر کرد که با دخترش دوستم ، که هواش را دارم و تو درسها کمکش می کنم . - از شما خيلي تعريف مي كنه دقيقا همین جمله را گفت . گیج بودم . خجالت تو تنم پهن می شد . کلمه های با ربط و بی ربط را قطار هم می کردم و اون مثل همیشه ساکت بود و نگاهش موزاییک های کف را می شمرد . بعدش بود که دوستیمون بخصوص شد . تو درس ها کمکش می کردم . وساطتش را پیش معلم ورزش می کردم که تو تیم باشه ، تو برنامه های جمعی کلاس واردش می کردم ، ولی دیگه زنگهای تفریح کنارش نشستم . تا اینکه دوم راهنمایی از مدرسمون بیرونش کردند . . مدرسه ای که می رفتم جای وحشتناکی بود . جایی که همه احتمالات و غیر ممکن ها هم تو آیین نامه انضباطیش بندی برای خودش داشت . یك مجازاتی ، یك راهی که بشه بچه ها را با سیخ هدایت رهنمون کرد و اون مشمول بند "دوست پسر" داری شده بود ! داشتنی که به گوش ناظم رسیده بود ، که ناظم زاغ سیاهش را چوب زده بود و مچش را گرفته بود. و دوست پسرش .. کسی که یك سرویس دیده بودنش که چه جور دست اون را تو دستش گرفته و یك مدرسه هم درباره چیز هایی که دیده نشده بود پچ پچ کرده بودن . از مدرسه رفت . غیب شد .. . . یك غروب دلگیر رو كاناپه دراز كشيده بودم وغم عالم رو دلم کپه شده بود .فكر كنكور و كتاب هاي لعنتي تاق وجفت نخونده غصه را تو تنم پهن كرده بود . به زنگ تلفن نيم خيزشدم . سلامش ، سلام يك تصوير گنگ تو دور دوراي خاطره هام بود . گرم جواب دادم و تصوير هاي پخش و پلاي ذهنم را اين ور و آن ور مي زدم . تا اين كه نشست جلوي چشمهام ، خرمن موهايي كه از لای دستمال گل گلیش شره می کرد . از نو سلام كردم ، هيجان زده و جير جيركي . فهميد كه تازه فهميدم . خنديد . داشت عروس مي شد . دقيقا همين جمله را گفت : دارم عروس مي شم ! ديدمش كه تو زنگ تفريح تنها رو يه نيمكت نشسته و سرش رُ كمكي پايين انداخته ... چه زود ! دقيقا همين جمله را گفتم . پيش را نگرفت . پيش را نگرفتم . تعريف كرد و قرار گذاشت و خداحافظي كرد . و عروسيش ... نرفتم . فقط يه سبد گل . - چيزي تا كنكورت نمونده ! بعدا ميري از دلش در مياري . ولي بعدي كه مامان گفت هيچ وقت نرسید و من هيچ وقت حسرت عروسيش از دلم نرفت . و همه چيز از نو ، اون غيب شد ، من غيب شدم و خاطره ها از بي رنگ و رويي ، كم كمك فراموش شدند ... . . مي خواستم به عادت همه سالهاي رفته موهام رُ كوتاه كنم . تو دل دل رفتن و نرفتن ، دسته اي از چتري هام را با پيشانيم قد گرفتم . تا روي بينيم مي رسيد . نه ! بلند شده بود . بار و بنديلم زياد بود ولي دل به رفتن دادم . در را كه باز كردم گرماي آرايشگاه به تنم پيچيد . يك لحظه شلوغي اش به چشمام نشست و تو بخار گم شد . عينكم را دست گرفتم و راه كشيدم سمت ميز منشي . به چهره كدر پيش روم سلام كردم و اسمم را گفتم تا تو دفترش علامت بزنه . دنبال دستمالي واسه پاك كردن عينكم مي گشتم كه + نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 18:16 توسط سمانه |
دهنم مزه زهر مار گرفته . باید این سر لامصب را یک جا بند کنم .درد مثل مته گرفته به شقیقه هام . سر می خورم و دستهام را از دو طرف رو پشتی کاناپه دراز می کنم . عین مجسمه ای که تو اتاق خواب آویزان کردی . مصلوب ایستاده لخت و پتی . حالا هم یک مصلوب ِ دراز کش . چشمهام را می بندم . از خشکی بیخوابی می سوزند . پا که دراز می کنم بطری ها ی روی میز هل می خورند و کله پا می شوند . - به درک داغی را روی انگشت هام حس می کنم . سیگار را روی لب می گذارم و آخرین رمقش را می کشم تو . دستم را این ور و اون ور مبل حرکت می دهم . نمی خوام چشم هام را باز کنم تا دوباره همه چیز ِ این خانه نکبت را ببینم . - کو این لامصب ؟ پاکت سیگار که میاد زیر انگشتهام ، یک نخ می کشم بیرون و با کونه این یکی آتیشش می زنم . " آخه عزیزم این همه سیگار خوب نیست . واسه خودت می گم " - آره ارواح بابات . پک می زنم ، غلیظ . هرچی نفس دارم خرجش می کنم . می خوام یک جا دودش کنم . چشمهام به دو دو می افتند . یک چیزی ته حلقم سوز بر میداره . عق می زنم . میام نیم خیز بشم ، ولی انگار لش یکی دیگه را بلند می کنم . پام به میز گیر می کنه و درد توش تیر می کشه . - آخ ..! " چی شد؟ بمیرم ، خیلی درد داره " - آره خیلی ! حالا داری واسه کی می میری ؟.. من خاک بر سر که دیگه پوکیدم یک تیکه نان بیات از رو اپن بر می دارم و می چپانم تو دهنم . یک چیز باید این معده سگ صاحاب را ساکت کنه .خرده هاش از لا به لای انگشت هام می ریزه . " باز داری خودت ُ الکی سیر می کنی ؟ " تیکه نان را تو مشتم قایم می کنم . نگاهم رو درگاه خالی آشپزخانه چفت کرده . - لعنت ب.. دل و روده ام بهم می پیچه . زرداب تا حلقم بالا می آد . از درد تو خودم مچاله میشم . - ای تو روحت .. پا شدی عین سگ ، دمت رُ گذاشتی لای پات و اومدی تو این سوراخی که چی ؟ آخه بیشعور اونی که باس به چهار میخ کشید تو نیستی که . هر جور هست تا دستشویی خودم را می کشم . دستگیره در از زیر دستم در میره و پخش زمین می شم . عق می زنم و استفراق می کنم . هیچی از دهنم بیرون نمی ریزه ، جز خنده هاش ، جز نرمی موهاش ، جز گرمای دستاش ، جزعطر تنش ... نفسم تنگ میاد ولی باز هم عق می زنم .انقدر که فکر می کنم اگه چشم باز کنم روده هام را دراز به دراز کف توالت ببینم . دستم را به لبه روشویی می گیرم و خودم را بالامی کشم . آب سرد را روسرم باز می کنم تا خاطره ها قفل کنند . " آخه عزیز دلم این چه کاریه ؟ نمی گی سرما می خوری ؟ " بی اختیار می کوبم رو شیر . - خفه شو . بهت می گم خفه شو . تو برو بغل اون آشغالُ گرم کن . کلمه ها مثل سیلی می خوابه تو صورتم . خشکم می زنه . دلم می خواد دوباره بتپونمشون تو دهنم . - خدایا ... دیگه نمی تونم ... شونه هام می لرزن . آب ، اشک هر چی که هست ... - دیگه نمی تونم . چرا نمی خوای؟ .. چی شد که اینقدر سنگدل شدی؟ ... چرا من؟... خدایا چرا ؟ ... نفس عمیق می کشم وتو سینه ام حبسش می کنم . نمی خوام قیافه ای که از تو آینه ذول ذول نگاهم می کنه را ببینم . دهنم را می گیرم زیر شیر تا معده ام آروم بگیره . دستم کم کمک ورم می کنه .دیوار ها انگار رو پشت من رفتند بالا . فشارشون می خوادخفم کنه . میرم رو تراس . ساحل بی کس و خلوتِ . داغی آفتاب همه را پس زده . نسیم میندازه زیر پیرهن خیس و خنکم می کنه . همان کف دراز می کشم . آسمان یک آبی پاکه ، حتی یک لکه ابر هم روش نیست . - واقعا کی رفت رو صلیب ؟ لبهام بی خود کش میان . - یهودا پول گرفت و فلنگ بست ، مسیح رُ هم فرستاد سر چهار میخ ! خنده از تو گلوم می پره بیرون . به پهلو می غلطم . خندم بند نمیاد . - خیلی اح ..احمق ..احمقی ! صدای خنده غریبه و خش دار زیر گوشم می کوبه . دلم می خواد همه چیز خفه بشه . اونی که تو کلم خفه شه . اونی که تو دهنم خفه شه . این خنده عوضی خفه شه . - خفه شو ! خفه شو ! همه چیز تو ثانیه اتفاق می افته .. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 14:31 توسط سمانه |
پنج شنبه ای راهم به خیابون مطهری بود . همچین زار و نزار سوار تاکسی شدم و با احترامات فائقه دست راستم رُ رو کیفم گذاشتم . داشتم تو کلم چرتکه ساعت هایی که باید تو ترافیک و پشت چراغ قرمز ها تلف بشه رُ مینداختم که صدای راننده ذهنم پروند : - خدا بد نده ! در گوش ِ کی زدین ؟ لبخندی کنج لبم جا باز کرد . - خدا که مهربون تر از این حرفاست ! بعدش هم قیافم شبیه کسایی که در گوش مردم میزنن؟! راننده خنده ای کرد . چاق بود و سن و سالش حدود پنجاه می زد . - آخه واسه خانوم ها برعکس . همین شوهر من . ببینیدش می گید چه خانومیه ولی بیست روزی که خونه بودم دیگه از ترس کتک ، الکی می زدم بیرون که کمتر جلو چشمش باشم . برای یه آقایی گرفت کنار خیابون و تا گیشا سوارش کرد . ضخامت شیشه های عینکش تو قواره های نمره 4 بود و یه جورهایی نزدیک به فرمون می نشست . نیم نگاهی از تو آینه جلو کرد و ادامه حرفُ گرفت - آره دیگه خانوم . این که تا دستتونُ دیدم گفتم حتما شما هم یه بابایی رُ ادب کردین . آستینم ُ بیشتر رو باند کشی دستم کشیدم . لبخند کنج لب رنگ بیشتری به خودش گرفته بود . - من که میدونم این طورایی که گفتین هم نیست . تازه اگه اوقات تلخی هم بوده حتما شما یه کاری کردین ! - همین دیگه، خانوما مگه می تونن پشتی هم در نیان! ولی واله به خدا من تقصیر نداشتم . یه بابایی روز روشن اومد صاف کوبید به ماشین ما و واسه بیست روز از کار بیکارمون کرد . آقا گیشایی اومد میون حرف که - مرسی حاجی . چقدر می شه ؟ دویستی رُ داد و اول پل پیاده شد . حاجی راهنمایی زد و با سلام صلوات از بین ماشین ها راه گرفت که بره روی پل . نگاه به غروبی دادم که نرم نرم به شب مي نشست . از اون بالا آسمون یه کف دست بیشتر دیده می شه . - می دونین بد بختی چی بود ؟ سر چرخوندم - حتما بیمه نداشت ! - اونُ که نه ! بد بختیه خودمُ میگم . تازه بعد بیکار شدن داشتیم یه سر و سامون می گرفتیم .. بیست روز که از جیب خرج کردم حالا هم که مسافر کم شده . بوق کوتاهی می زنه . پسری رو به شیشه می گه مطهری و حاجی میزنه کنار . مراسم سوار شدنشون طول پیدا می کنه . حاجی چشم به آینه جلو داره . تو فکرم که باید از خاطر پاشنه ها باشه . وقتی زیادی بلند باشن و ماشین هم پراید بشه، موقع نشستن و جابه جا شدن مدام بین صندلی ها گیر می کنه .بالاخره دختر جا گیر می شه و فرصت می رسه به سوار شدن پسره . حاجی هم در بسته نبسته ، گازشُ می گیره . ساکتیم . ماشین ها، مغازه ها، آدم ها، سر می خورن تو قاب پنجره و نیومده میرن . زندگی هم همین قدر سرعت گرفته . جوری که فاصله شنبه ها تا پنج شنبه ها قد یه نفس تازه کردن شده . بازی " اگه گفتی این کیه " میاد تو خاطرم . انگاری باید پیاده بود تا آدم ها رُ دید ، تا به این فکر کرد که کین ؟ چین ؟ چی پشت پیشونی هاشون ، پس سینه شون دارن . وقت های پیاده روی این بازیُ می کنم . می ذارم که آدم ها تو فکرم بشینن ، که نه یه رد گم و بی معنی که یه نشونه ، یه صمیمیت پنهان باشن . شیشه آروم شروع به حرکت می کنه . نگاه از پنجره می گیرم . حاجی با لحن عذر خواهانه ای می گه - از خاطر مسافر پایین مونده بود . حواسم به سرما نبود . خودم می تونستم بدمش بالا . پس وقتی ندادم یعنی خوبه ، همین جور که هست خوبه ، با باد خنکی که میپیچه به روسریم خوبه . اما برای حاجی این مهربونیه .پس ميذارم که مهربونی بمونه ،اين جوري خيلي خوبتره. - مرسی واقعا . دیگه خودم هم سردم شده بود . " اگه گفتی این کیه ؟" ... حاجی مسافر کشی با عینک نمره 4 و موهای تنک خاکستری . یه مرد مهربون که زنشُ دوست داره و با تعريف کردن از ترس خیالی که ازش داره طعم خونه رُ زیر کلمه ها مزه می کنه . باید از اون مردایی باشه که حواسش به نون تازه صبح هست. چاقیش بی طراوت نیست معلومه که دست پخت حاج خانوم رو به راه و کم به حاجی نمی رسه . ترس کتک بیست روزه هم حتمي از عادت ذاتی مرد ها تو ریخت و پاش بوده . یعنی حاج خانوم از اون زنهایی که بهشون می گن کد بانو .سرم ُ به پشتي صندلي تكيه مي دم . قیافه حاجی موقع خوردن چایی بعد شام و لذت اختلاط آخر شب با زنش نشسته به ذهنم . - پس تو این بیست روز حسابی حاج خانومُ اذیت کردین ! خنده کوتاهی می کنه . انگار نه انگار که بی هوا وسط حرف ُ گرفتم . - چه اذیتی . كارم اين بود كه با نوه ام بشينم پاي برنامه كودك . صبح نون که می گرفتم و صبحونه رُ جلوی خاله شادونه می خوردیم بعد اون پسره .. همچین از خندیدنش هم خوشم میومد . کی بود ؟.. - عمو مهربون ؟ - آهان آره ! اونُ میدیدم . پس شما هم کم برنامه كودك نگاه نمی کنید ! - نه مثل قبل . ولي فيتيله رُ دوست دارم . عصر كه مي شده دست نوه اش ُ مي گرفته كه برن پارك . تو خونه هم تا بتونه سر به سرش مي ذاره . بايد نوه دختري باشه . يه پسر نيمچه شيطون . - ... آره ديگه كاره عمو قناد حرف نداره . ولي از همه بيشتر من كارتون دوست دارم . ولي نه كارتون هاي الان ها . كارتون هاي قديم ذهنم پس مي شينه . - چقدر قديم ؟ چون سن من تا بنر ، رامكال ، ممول ، واتو واتو و اينا ميرسه ! - اينا هم كارتون هاي خوبي بودن . ولي من خيلي قبل ترُ مي گم . اون وقت ها كه تازه تلويزيون خريده بوديم . همش روزي 2 ساعت برنامه داشت . يه كارتوني مي داد ، اسمش عصر حجر بود . آخ چقدر من پاي اين مي خنديدم ! با بچه ها مي شستيم ... ... . . پشت چراغ مطهري حرفُ درز ميگيريم . حاجي مهربون با نوه اي به اسم سعيد و خانومي كه دلمه هاش حرف نداره و عاشق كارتون عصر حجر و نوار قصه شهرفرنگ ِ ، تعارف كرايه گرفتن داره و من خنده به لب و تشكر كنون پولُ ميدم و براش آرزوي يه عالمه مسافر مي كنم و پياده مي شم . نم بارون به همه جا نشسته . نبايد آدم ها رُ گم كرد . نبايد سنگفرش پياده رو رُ پلك زد و عدد هاي چراغ قرمزُ شماره كرد تا رد شد ، رفت . نبايد نبود . اونم وقتي كه قد يه سلام ، يه خسته نباشيد ، يه لبخند كوچولو ، يه همكلامي ساده ، يه آرزوي خوب، مي شه قواره دلخوشي هاي زندگي رُ كش آورد. نگاه به سرشاخه هاي زرد و قرمز و آسمون ابري ميدم . هوا رُ به سينه مي كشم و لذت بوي بارون تو تنم ميپيچه . لبخند زير پوستمه . نه .. نبايد ... حد اقل از خاطر همه اون چيز هايي كه به سينه داريم . - + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 18:51 توسط سمانه |
|