تبليغاتX
پيشكي

پيشكي

سالها با هم رفیق بودیم . رفیق که نه !  آشنا ، یکجور دوستی بخصوص . رسیدن تو عجیب ترین لحظه ها و غیب شدن تو تنها ترینشان .

بار اول که دیدمش یك دختر لاغر مردنی بود . کلاس اول راهنمایی بودم و موهام مثل همیشه پسرانه کوتاه شده بود  ولی  موهای اون قد کمرش را هم رد می کرد . بی رنگ و رو ،  انگاری که خونش را کشیده باشند و از بس لاغر که فکر می کردی الانه است که استخوان گونه هاش صورتش را پاره کنه . ولی وای که از آن خرمن موها.  

تا دوم راهنمایی کج دار و یک خط درمیون با هم بودیم . ساکت بود و جنم رفیق باحال بودن را نداشت  واسه همین همیشه زنگ های تفریح کنارش جای خالی واسه نشستن پیدا می شد . نه اینکه می فهمیدمش ، نه این که به دل می نشست ،  فقط یكجوری دلم نمی خواست تنها بذارمش . عین جوجه های بغ کرده بهاره که فکر نجات دادنشون از توی جعبه های دستفروشی آدم را گیر میندازه .

یك روز ناظممون سر کلاس آمد دنیالم . تو راه پله ها ازم پرسید چقدر می شناسمش ؟

-  چقدر میشناسمش ؟! خب ... دختر خوبیه

همین ! چیز دیگه اي نداشتم که بگم .

تو دفتر نشسته بود . کنار یه خانم چادری که تا من را دید بلند شد . گرم و صمیمی سلام کرد .همون طور که دستم تو دستش  بود ازم تشکر کرد که با دخترش دوستم ، که هواش را دارم و تو درسها کمکش می کنم .

-          از شما خيلي تعريف مي كنه

دقيقا همین جمله را گفت .  گیج بودم . خجالت تو تنم پهن می شد . کلمه های با ربط و بی ربط  را قطار هم می کردم  و اون مثل همیشه ساکت بود و نگاهش موزاییک های کف را می شمرد .

بعدش بود که دوستیمون بخصوص شد . تو درس ها کمکش می کردم . وساطتش را پیش معلم ورزش می کردم که تو تیم باشه ، تو برنامه های جمعی کلاس واردش می کردم ، ولی دیگه زنگهای تفریح کنارش نشستم .  تا اینکه دوم راهنمایی از مدرسمون بیرونش کردند . .

 مدرسه ای که می رفتم جای وحشتناکی بود . جایی که همه احتمالات و غیر ممکن ها هم تو آیین نامه انضباطیش  بندی برای خودش داشت . یك مجازاتی ، یك راهی که بشه بچه ها را با سیخ هدایت رهنمون کرد و اون مشمول بند "دوست پسر"  داری شده بود !  داشتنی که به گوش ناظم رسیده بود ، که ناظم زاغ سیاهش  را چوب زده بود و مچش  را گرفته بود. و دوست پسرش .. کسی که یك سرویس دیده بودنش که چه جور دست اون را تو دستش گرفته و یك مدرسه هم درباره چیز هایی که دیده نشده بود  پچ پچ کرده بودن .

 از مدرسه رفت . غیب شد ..   .  .

 یك غروب دلگیر رو كاناپه دراز كشيده بودم وغم عالم رو دلم کپه شده بود .فكر كنكور و كتاب هاي لعنتي تاق وجفت نخونده غصه را تو تنم پهن كرده بود . به زنگ تلفن نيم خيزشدم . سلامش ، سلام يك تصوير گنگ تو دور دوراي خاطره هام بود . گرم جواب دادم و تصوير هاي پخش  و پلاي  ذهنم را اين ور و آن ور مي زدم .

تا اين كه نشست جلوي چشمهام ، خرمن موهايي كه از لای دستمال گل گلیش شره می کرد .

از نو سلام كردم ، هيجان زده و جير جيركي . فهميد كه تازه  فهميدم . خنديد .

داشت عروس مي شد . دقيقا همين جمله را گفت :  دارم عروس مي شم !

ديدمش كه تو زنگ تفريح تنها رو يه نيمكت نشسته و سرش  رُ كمكي پايين انداخته ...

 چه زود  ! دقيقا همين جمله را گفتم . پيش را نگرفت . پيش را نگرفتم . تعريف كرد و قرار گذاشت و خداحافظي كرد .

و عروسيش ... نرفتم . فقط يه سبد گل .

-  چيزي تا كنكورت نمونده ! بعدا ميري از دلش در مياري .

ولي بعدي  كه مامان گفت هيچ وقت نرسید و من هيچ وقت حسرت عروسيش از دلم نرفت .

و همه چيز از نو ، اون غيب شد ، من غيب شدم و خاطره ها از بي رنگ و رويي  ، كم كمك فراموش شدند ...  .  .

مي خواستم به عادت همه سالهاي رفته موهام رُ كوتاه كنم . تو دل دل رفتن و نرفتن ، دسته اي از چتري هام را با پيشانيم قد گرفتم . تا روي بينيم مي رسيد . نه ! بلند شده بود . بار و بنديلم زياد بود ولي دل به رفتن دادم . در را كه باز كردم گرماي آرايشگاه به تنم پيچيد . يك لحظه شلوغي  اش به چشمام نشست و تو بخار گم شد . عينكم را  دست گرفتم و راه كشيدم سمت ميز منشي . به چهره كدر پيش روم سلام كردم و اسمم را گفتم تا تو دفترش علامت بزنه . دنبال دستمالي واسه پاك كردن عينكم مي گشتم كه

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 18:16 توسط سمانه |


 

 

دهنم مزه زهر مار گرفته .  باید این سر لامصب را یک جا بند کنم .درد مثل مته گرفته به شقیقه هام . سر می خورم و دستهام  را از دو طرف رو پشتی کاناپه  دراز می کنم . عین مجسمه ای که تو اتاق خواب آویزان کردی . مصلوب ایستاده لخت و پتی .  حالا هم یک مصلوب ِ دراز کش . چشمهام را می بندم . از خشکی بیخوابی می سوزند . پا که دراز می کنم  بطری ها ی روی میز هل می خورند و کله پا می شوند .

- به درک

داغی را  روی انگشت هام حس می کنم . سیگار را روی لب می گذارم و آخرین رمقش را می کشم تو . دستم را این ور و اون ور مبل حرکت می دهم . نمی خوام چشم هام را باز کنم  تا دوباره همه چیز ِ این خانه نکبت را ببینم .

- کو این لامصب ؟

 پاکت سیگار که میاد زیر انگشتهام ،  یک نخ می کشم بیرون و  با کونه این یکی آتیشش می زنم .  

 " آخه عزیزم این همه سیگار خوب نیست  . واسه خودت می گم "

- آره ارواح بابات .

 پک می زنم ، غلیظ .  هرچی نفس دارم خرجش می کنم . می خوام یک جا دودش کنم . چشمهام به دو دو می افتند .  یک چیزی ته حلقم سوز بر میداره . عق می زنم  . میام  نیم خیز بشم ،  ولی انگار لش یکی دیگه را بلند می کنم . پام به میز گیر می کنه و درد توش تیر می کشه .  

 - آخ ..!  

"  چی شد؟  بمیرم ، خیلی درد داره  "

- آره خیلی !  حالا داری واسه کی می میری ؟.. من خاک بر سر که دیگه پوکیدم

یک تیکه نان بیات از رو اپن بر می دارم و می چپانم تو دهنم . یک چیز باید این معده سگ صاحاب را ساکت کنه .خرده هاش از لا به لای انگشت هام می ریزه .

" باز داری خودت ُ الکی سیر می کنی ؟ "

تیکه نان را تو مشتم قایم می کنم . نگاهم رو درگاه خالی آشپزخانه چفت کرده .

-  لعنت ب..  

 دل و روده ام بهم می پیچه . زرداب تا حلقم بالا می آد . از درد تو خودم مچاله میشم .

-  ای تو روحت .. پا شدی عین سگ ، دمت رُ گذاشتی لای پات  و اومدی تو این سوراخی  که چی ؟ آخه بیشعور اونی که باس به چهار میخ کشید تو نیستی که .

هر جور هست تا دستشویی خودم را می کشم . دستگیره در از زیر دستم در میره و پخش زمین می شم . عق می زنم و  استفراق می کنم . هیچی از دهنم بیرون نمی ریزه ، جز خنده هاش ، جز نرمی موهاش ، جز گرمای دستاش ، جزعطر تنش ...  نفسم تنگ میاد ولی باز هم عق می زنم .انقدر که فکر می کنم اگه چشم باز کنم روده هام را دراز به دراز کف توالت ببینم .  دستم را به لبه روشویی می گیرم و خودم  را بالامی کشم . آب سرد را روسرم  باز می کنم تا خاطره ها قفل کنند .

"  آخه عزیز دلم  این چه کاریه ؟ نمی گی سرما می خوری ؟ "

بی اختیار می کوبم رو شیر .

 - خفه شو . بهت می گم  خفه شو . تو برو بغل اون آشغالُ گرم کن .

کلمه ها  مثل سیلی می خوابه تو صورتم  . خشکم می زنه . دلم می خواد دوباره بتپونمشون تو دهنم .

- خدایا  ... دیگه نمی تونم ...

 شونه هام می لرزن  . آب ، اشک  هر چی که هست ...                                                                                                                                                                                                                                                      - دیگه نمی تونم .  چرا نمی خوای؟ .. چی شد که اینقدر سنگدل شدی؟  ... چرا من؟... خدایا چرا ؟ ...

نفس عمیق می کشم وتو سینه ام حبسش می کنم  . نمی خوام قیافه ای که از تو آینه ذول ذول نگاهم می کنه را ببینم .  دهنم را می گیرم زیر شیر تا معده ام  آروم بگیره  . دستم کم کمک ورم می کنه .دیوار ها انگار رو پشت من رفتند بالا . فشارشون می خوادخفم کنه . میرم رو تراس . ساحل بی کس و خلوتِ . داغی آفتاب همه را پس زده . نسیم میندازه زیر پیرهن خیس و خنکم می کنه . همان کف دراز می کشم   . آسمان یک  آبی پاکه ،  حتی یک لکه ابر هم روش نیست .

-  واقعا کی رفت رو صلیب ؟

لبهام بی خود کش میان .

- یهودا پول گرفت و فلنگ بست ، مسیح  رُ هم فرستاد سر چهار میخ !

خنده از تو گلوم می پره بیرون .  به پهلو می غلطم . خندم بند نمیاد .

-  خیلی اح ..احمق ..احمقی !

صدای خنده غریبه و خش دار زیر گوشم می کوبه . دلم می خواد همه چیز خفه بشه . اونی که تو کلم خفه شه . اونی که تو دهنم خفه شه . این خنده عوضی خفه شه .

-   خفه شو ! خفه شو !

 

  همه چیز تو ثانیه اتفاق می افته ..


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 14:31 توسط سمانه |


 

پنج شنبه ای راهم به خیابون مطهری بود . همچین زار و نزار سوار تاکسی شدم و با احترامات فائقه دست راستم رُ رو کیفم گذاشتم . داشتم تو کلم چرتکه ساعت هایی که باید تو ترافیک و پشت چراغ قرمز ها تلف بشه رُ مینداختم که صدای راننده ذهنم پروند :

-          خدا بد نده ! در گوش ِ کی زدین ؟

لبخندی کنج لبم جا باز کرد .

-          خدا که مهربون تر از این حرفاست ! بعدش هم قیافم شبیه کسایی که در گوش مردم میزنن؟!

راننده خنده ای کرد . چاق بود و سن و سالش حدود پنجاه می زد .  

-     آخه واسه خانوم ها برعکس . همین شوهر من .  ببینیدش می گید چه خانومیه  ولی بیست روزی که خونه بودم دیگه از ترس کتک ،  الکی می زدم بیرون که کمتر جلو چشمش باشم .

برای یه  آقایی گرفت کنار خیابون و تا گیشا سوارش کرد . ضخامت شیشه های عینکش تو قواره های نمره 4 بود و یه جورهایی نزدیک به فرمون می نشست . نیم نگاهی از تو آینه جلو کرد و ادامه حرفُ گرفت

-          آره دیگه خانوم . این که تا دستتونُ دیدم گفتم حتما شما هم یه بابایی رُ ادب کردین .

 آستینم ُ بیشتر رو باند کشی دستم کشیدم . لبخند کنج لب رنگ بیشتری به خودش گرفته بود .

-          من که میدونم این طورایی که گفتین هم نیست . تازه اگه اوقات تلخی هم بوده حتما شما یه کاری کردین !

-     همین دیگه، خانوما مگه می تونن پشتی هم در نیان!  ولی واله به خدا من تقصیر نداشتم . یه بابایی روز روشن اومد صاف کوبید به ماشین ما و واسه بیست روز از کار بیکارمون کرد .

آقا گیشایی اومد میون حرف که

-          مرسی حاجی . چقدر می شه ؟

دویستی رُ داد و اول پل پیاده شد . حاجی راهنمایی زد و با سلام صلوات از بین ماشین ها راه گرفت که بره روی پل . نگاه به غروبی دادم که نرم نرم به شب مي نشست . از اون بالا آسمون یه کف دست بیشتر دیده می شه .

-          می دونین بد بختی چی بود ؟

سر چرخوندم

-          حتما بیمه نداشت !

-     اونُ  که نه ! بد بختیه خودمُ میگم  . تازه بعد بیکار شدن داشتیم یه سر و سامون می گرفتیم .. بیست روز که از جیب خرج کردم حالا هم که مسافر کم شده .

بوق کوتاهی می زنه . پسری رو به شیشه می گه مطهری و حاجی میزنه کنار . مراسم سوار شدنشون طول پیدا می کنه . حاجی چشم به آینه جلو داره . تو فکرم که باید از خاطر پاشنه ها باشه . وقتی زیادی بلند باشن و ماشین هم پراید بشه، موقع نشستن و  جابه جا شدن  مدام بین صندلی ها گیر می کنه .بالاخره دختر جا گیر می شه و فرصت می رسه به سوار شدن پسره . حاجی هم در بسته نبسته ، گازشُ می گیره .

ساکتیم . ماشین ها، مغازه ها، آدم ها، سر می خورن تو قاب پنجره و نیومده  میرن . زندگی هم همین قدر سرعت گرفته . جوری که فاصله شنبه ها تا پنج شنبه ها قد یه نفس تازه کردن شده . بازی " اگه گفتی این کیه " میاد تو خاطرم . انگاری باید پیاده بود تا آدم ها رُ دید ، تا به این فکر کرد که کین ؟ چین ؟ چی پشت پیشونی هاشون ، پس سینه شون دارن . وقت های پیاده روی این بازیُ می کنم . می ذارم که آدم ها تو فکرم بشینن ، که نه یه رد گم و بی معنی که یه نشونه ، یه صمیمیت پنهان باشن .

شیشه آروم شروع به حرکت می کنه . نگاه از پنجره می گیرم . حاجی با لحن عذر خواهانه ای می گه

-          از خاطر مسافر پایین مونده بود . حواسم به سرما نبود .

خودم می تونستم بدمش بالا . پس وقتی ندادم یعنی خوبه ، همین جور که هست خوبه ، با باد خنکی که میپیچه به روسریم خوبه . اما برای حاجی این مهربونیه .پس ميذارم که مهربونی بمونه ،اين جوري خيلي خوبتره.

-          مرسی واقعا . دیگه خودم هم سردم شده بود .

" اگه گفتی این کیه ؟"  ...  حاجی مسافر کشی با عینک نمره 4 و موهای تنک خاکستری .  یه مرد مهربون که زنشُ دوست داره و با تعريف کردن از ترس خیالی که ازش داره طعم خونه رُ زیر کلمه ها مزه می کنه . باید از اون مردایی باشه که حواسش به نون تازه صبح هست. چاقیش بی طراوت نیست معلومه که دست پخت حاج خانوم رو به راه و کم به حاجی نمی رسه . ترس کتک بیست روزه هم حتمي از عادت ذاتی مرد ها تو ریخت و پاش بوده  . یعنی حاج خانوم از اون زنهایی که بهشون می گن کد بانو .سرم ُ به پشتي صندلي تكيه مي دم .  قیافه حاجی موقع خوردن چایی بعد شام و لذت اختلاط آخر شب با زنش نشسته به ذهنم .

-          پس تو این بیست روز حسابی حاج خانومُ اذیت کردین !

 خنده کوتاهی می کنه . انگار نه انگار که بی هوا وسط حرف ُ گرفتم .

-     چه اذیتی . كارم اين بود كه با نوه ام بشينم پاي برنامه كودك . صبح نون که می گرفتم و صبحونه رُ جلوی خاله شادونه می خوردیم بعد اون پسره .. همچین از خندیدنش هم خوشم میومد . کی بود ؟..

-          عمو مهربون ؟

-          آهان آره ! اونُ میدیدم . پس شما هم کم برنامه كودك نگاه نمی کنید !

-          نه مثل قبل . ولي فيتيله رُ دوست دارم .

عصر كه مي شده دست نوه اش ُ مي گرفته كه برن پارك . تو خونه هم تا بتونه سر به سرش مي ذاره . بايد نوه دختري باشه . يه پسر نيمچه شيطون .   

-     ... آره ديگه كاره عمو قناد حرف نداره . ولي از همه بيشتر من كارتون دوست دارم . ولي نه كارتون هاي الان ها . كارتون هاي قديم

ذهنم پس مي شينه .

-          چقدر قديم ؟ چون سن من تا بنر ، رامكال ، ممول ، واتو واتو و اينا ميرسه !

-     اينا هم كارتون هاي خوبي بودن . ولي من خيلي قبل ترُ مي گم . اون وقت ها كه تازه تلويزيون خريده بوديم . همش روزي 2 ساعت برنامه داشت . يه كارتوني مي داد ، اسمش عصر حجر بود . آخ چقدر من پاي اين   مي خنديدم ! با بچه ها مي شستيم ...

 

... . .

پشت چراغ مطهري حرفُ درز ميگيريم . حاجي مهربون با نوه اي به اسم سعيد و خانومي كه دلمه هاش حرف نداره و عاشق كارتون عصر حجر و نوار قصه شهرفرنگ ِ ، تعارف كرايه گرفتن داره و من خنده به لب و تشكر كنون پولُ ميدم و براش آرزوي يه عالمه مسافر مي كنم  و پياده مي شم .

نم بارون به همه جا نشسته .  نبايد آدم ها رُ گم كرد . نبايد سنگفرش پياده رو رُ پلك زد و عدد هاي چراغ قرمزُ شماره كرد تا رد شد ، رفت .  نبايد نبود .  اونم وقتي كه قد يه سلام ، يه خسته نباشيد ، يه لبخند كوچولو ، يه همكلامي ساده  ، يه آرزوي خوب، مي شه قواره دلخوشي هاي زندگي رُ كش آورد.

نگاه به سرشاخه هاي زرد و قرمز و آسمون ابري ميدم . هوا رُ به سينه مي كشم و لذت بوي بارون تو تنم ميپيچه . لبخند زير پوستمه .

نه .. نبايد ...  حد اقل از خاطر  همه اون چيز هايي كه به سينه داريم .

 

 

-           

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 18:51 توسط سمانه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

هی دیدیم و هی و هی و هی باید ببینیم !
این آب طعم مرده میده..
همه مادران من
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

نویسندگی خلاق
آلبالو های قرمز
میمون بی مغز
کولی ها
منیرو
برای خاطر کتاب ها
سوء هاضمه
le vide
ایتالیا به ایتالیا
مترسک
پوتشکا
farbud
لانگ شات
اونایی که کالبد شکافی نشدن
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin