|
پنج شنبه ای راهم به خیابون مطهری بود . همچین زار و نزار سوار تاکسی شدم و با احترامات فائقه دست راستم رُ رو کیفم گذاشتم . داشتم تو کلم چرتکه ساعت هایی که باید تو ترافیک و پشت چراغ قرمز ها تلف بشه رُ مینداختم که صدای راننده ذهنم پروند : - خدا بد نده ! در گوش ِ کی زدین ؟ لبخندی کنج لبم جا باز کرد . - خدا که مهربون تر از این حرفاست ! بعدش هم قیافم شبیه کسایی که در گوش مردم میزنن؟! راننده خنده ای کرد . چاق بود و سن و سالش حدود پنجاه می زد . - آخه واسه خانوم ها برعکس . همین شوهر من . ببینیدش می گید چه خانومیه ولی بیست روزی که خونه بودم دیگه از ترس کتک ، الکی می زدم بیرون که کمتر جلو چشمش باشم . برای یه آقایی گرفت کنار خیابون و تا گیشا سوارش کرد . ضخامت شیشه های عینکش تو قواره های نمره 4 بود و یه جورهایی نزدیک به فرمون می نشست . نیم نگاهی از تو آینه جلو کرد و ادامه حرفُ گرفت - آره دیگه خانوم . این که تا دستتونُ دیدم گفتم حتما شما هم یه بابایی رُ ادب کردین . آستینم ُ بیشتر رو باند کشی دستم کشیدم . لبخند کنج لب رنگ بیشتری به خودش گرفته بود . - من که میدونم این طورایی که گفتین هم نیست . تازه اگه اوقات تلخی هم بوده حتما شما یه کاری کردین ! - همین دیگه، خانوما مگه می تونن پشتی هم در نیان! ولی واله به خدا من تقصیر نداشتم . یه بابایی روز روشن اومد صاف کوبید به ماشین ما و واسه بیست روز از کار بیکارمون کرد . آقا گیشایی اومد میون حرف که - مرسی حاجی . چقدر می شه ؟ دویستی رُ داد و اول پل پیاده شد . حاجی راهنمایی زد و با سلام صلوات از بین ماشین ها راه گرفت که بره روی پل . نگاه به غروبی دادم که نرم نرم به شب مي نشست . از اون بالا آسمون یه کف دست بیشتر دیده می شه . - می دونین بد بختی چی بود ؟ سر چرخوندم - حتما بیمه نداشت ! - اونُ که نه ! بد بختیه خودمُ میگم . تازه بعد بیکار شدن داشتیم یه سر و سامون می گرفتیم .. بیست روز که از جیب خرج کردم حالا هم که مسافر کم شده . بوق کوتاهی می زنه . پسری رو به شیشه می گه مطهری و حاجی میزنه کنار . مراسم سوار شدنشون طول پیدا می کنه . حاجی چشم به آینه جلو داره . تو فکرم که باید از خاطر پاشنه ها باشه . وقتی زیادی بلند باشن و ماشین هم پراید بشه، موقع نشستن و جابه جا شدن مدام بین صندلی ها گیر می کنه .بالاخره دختر جا گیر می شه و فرصت می رسه به سوار شدن پسره . حاجی هم در بسته نبسته ، گازشُ می گیره . ساکتیم . ماشین ها، مغازه ها، آدم ها، سر می خورن تو قاب پنجره و نیومده میرن . زندگی هم همین قدر سرعت گرفته . جوری که فاصله شنبه ها تا پنج شنبه ها قد یه نفس تازه کردن شده . بازی " اگه گفتی این کیه " میاد تو خاطرم . انگاری باید پیاده بود تا آدم ها رُ دید ، تا به این فکر کرد که کین ؟ چین ؟ چی پشت پیشونی هاشون ، پس سینه شون دارن . وقت های پیاده روی این بازیُ می کنم . می ذارم که آدم ها تو فکرم بشینن ، که نه یه رد گم و بی معنی که یه نشونه ، یه صمیمیت پنهان باشن . شیشه آروم شروع به حرکت می کنه . نگاه از پنجره می گیرم . حاجی با لحن عذر خواهانه ای می گه - از خاطر مسافر پایین مونده بود . حواسم به سرما نبود . خودم می تونستم بدمش بالا . پس وقتی ندادم یعنی خوبه ، همین جور که هست خوبه ، با باد خنکی که میپیچه به روسریم خوبه . اما برای حاجی این مهربونیه .پس ميذارم که مهربونی بمونه ،اين جوري خيلي خوبتره. - مرسی واقعا . دیگه خودم هم سردم شده بود . " اگه گفتی این کیه ؟" ... حاجی مسافر کشی با عینک نمره 4 و موهای تنک خاکستری . یه مرد مهربون که زنشُ دوست داره و با تعريف کردن از ترس خیالی که ازش داره طعم خونه رُ زیر کلمه ها مزه می کنه . باید از اون مردایی باشه که حواسش به نون تازه صبح هست. چاقیش بی طراوت نیست معلومه که دست پخت حاج خانوم رو به راه و کم به حاجی نمی رسه . ترس کتک بیست روزه هم حتمي از عادت ذاتی مرد ها تو ریخت و پاش بوده . یعنی حاج خانوم از اون زنهایی که بهشون می گن کد بانو .سرم ُ به پشتي صندلي تكيه مي دم . قیافه حاجی موقع خوردن چایی بعد شام و لذت اختلاط آخر شب با زنش نشسته به ذهنم . - پس تو این بیست روز حسابی حاج خانومُ اذیت کردین ! خنده کوتاهی می کنه . انگار نه انگار که بی هوا وسط حرف ُ گرفتم . - چه اذیتی . كارم اين بود كه با نوه ام بشينم پاي برنامه كودك . صبح نون که می گرفتم و صبحونه رُ جلوی خاله شادونه می خوردیم بعد اون پسره .. همچین از خندیدنش هم خوشم میومد . کی بود ؟.. - عمو مهربون ؟ - آهان آره ! اونُ میدیدم . پس شما هم کم برنامه كودك نگاه نمی کنید ! - نه مثل قبل . ولي فيتيله رُ دوست دارم . عصر كه مي شده دست نوه اش ُ مي گرفته كه برن پارك . تو خونه هم تا بتونه سر به سرش مي ذاره . بايد نوه دختري باشه . يه پسر نيمچه شيطون . - ... آره ديگه كاره عمو قناد حرف نداره . ولي از همه بيشتر من كارتون دوست دارم . ولي نه كارتون هاي الان ها . كارتون هاي قديم ذهنم پس مي شينه . - چقدر قديم ؟ چون سن من تا بنر ، رامكال ، ممول ، واتو واتو و اينا ميرسه ! - اينا هم كارتون هاي خوبي بودن . ولي من خيلي قبل ترُ مي گم . اون وقت ها كه تازه تلويزيون خريده بوديم . همش روزي 2 ساعت برنامه داشت . يه كارتوني مي داد ، اسمش عصر حجر بود . آخ چقدر من پاي اين مي خنديدم ! با بچه ها مي شستيم ... ... . . پشت چراغ مطهري حرفُ درز ميگيريم . حاجي مهربون با نوه اي به اسم سعيد و خانومي كه دلمه هاش حرف نداره و عاشق كارتون عصر حجر و نوار قصه شهرفرنگ ِ ، تعارف كرايه گرفتن داره و من خنده به لب و تشكر كنون پولُ ميدم و براش آرزوي يه عالمه مسافر مي كنم و پياده مي شم . نم بارون به همه جا نشسته . نبايد آدم ها رُ گم كرد . نبايد سنگفرش پياده رو رُ پلك زد و عدد هاي چراغ قرمزُ شماره كرد تا رد شد ، رفت . نبايد نبود . اونم وقتي كه قد يه سلام ، يه خسته نباشيد ، يه لبخند كوچولو ، يه همكلامي ساده ، يه آرزوي خوب، مي شه قواره دلخوشي هاي زندگي رُ كش آورد. نگاه به سرشاخه هاي زرد و قرمز و آسمون ابري ميدم . هوا رُ به سينه مي كشم و لذت بوي بارون تو تنم ميپيچه . لبخند زير پوستمه . نه .. نبايد ... حد اقل از خاطر همه اون چيز هايي كه به سينه داريم . - + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 18:51 توسط سمانه |
چهارشنبه رفته با دوستای سابق و الان و شاید همیشه رفتم کلکچال . قدم اول به دوم نرسیده راه کشیدیم زیر یکی از آلاچیق های جمشیدیه تا هم کوله ها رُ سبک کنیم و هم صبحانه بخوریم . دو ساعتی به سبک کردن و خندیدن گذشت . خودمونُ که تکوندیم و افتادیم تو سربالایی کوه ، حس لباسی رُ داشتم که بعد مدت ها نموری و تاریکی صندوق ، پهنش کرده باشن زیر آفتاب . كلكچال هيچ وقت به دلم نميشينه . انقدر بالا پايينش كردن كه از طراوت افتاده . درختهاي دونه به دونه اش، باريكه آبي كه گم و گور كوه رُ مياد پاين ، تخته سنگ هايي كه از فرط پا خوردن زير قدم ها ، خاكه به آسمون مي دن.. انگاري سر تا پاش یه جورايي خستست . اما آفتاب دلپذيري به تن آسمون بود . گرما نم نمک داشت زیر پوستم جا باز می کرد که اونی که خبر نمی کنه ، اتفاق افتاد ! حادثه اي به دهشت باریه یک گروه از این بچه خورده ها که با یه عالم مامان و عمه و خاله و خلاصه خیل کثیری از نسوان محترمی که وظیفه مراقبت از دخترا رُ داشتن ، اومده بودن فتح الفتوح قلل دم دست . نگاه ملاباجیانشون جوری بود که وسوسه حرس دادنشون آدمُ می کشت ! با اون همه بار و بندیل و کرور کرور آدم هم نمی شد ازشون رد شد و خاطرشون رُ تو خنده های زیر جلکی و شیطنت آمیز قیچی کرد . چاره نبود ! هیچ رقمه نمیشد ازشون دریغ کرد . همین شد که زیر اون نگاه های سمج ، هر کاری که ممکن بود اونا رُ بی خیال اجر معنوی کوهپیمایی و ضرورت پشت چشم نازک کردن بکنه ، انجام دادیم ! لذت این توطئه دست جمعی تو برق نگاه هممون بود . عین وقت های 14 ، 15 سالگی که واسه جیم زدن از دست مامان ها کلی مخ پای انواع نقشه های با خطر و بی خطر می ذاشتیم ! ایستگاه یک که پهن شدن تا خستگی پیاده رویه بعد سال به دوازده ماهشون رُ در کنند ،عینهو بچه هایی که زنگ آخر از مدرسه می زنند بیرون ، مسیر رُ جست زنون می رفتیم ! ایستگاه 2 که رسیدیم چیزی از خوراکی ها نمونده بود . جز 4 تا سیب . گاز زدیم و آفتاب گرفتیم و عبور باد از روی صورتمون رُ پشت پلکای بسته به لذت نشستیم .مامان باجی ها که رسیدن جل و پلاس جمع کردیم و راضی و سرخوش برگشتیم پایین . اون همه بد آموزی واسه یه روزه بچه خورده هاشون کافی بود ! نهار رُ تو یکی از رستوران های تجریش خوردیم ، مثل همیشه.. میون رخوت سیری و یله دادن به پشتی نرم صندلی ها ، نگاهم بند یخ شناور تو لیوان شده بود که از دهنم پرید یکی تو بالشتم که شبا بس که از رفتن و دلی فر خوردن می گه خلم کرده .. حرفی نیومد . سر بلند نکردم . شونه هام سنگین سکوت شد . صدای سیما تو هوا شکست : لعنت بهت ! هنوز هم وجدان جمعی . باز هم فضا خالی موند تا این که یه " یادته " تو هوا رها شد و تازه خاطره ها سر باز کردن .. هممون حسرت بی خیالی به دل داشتیم . حسرت قرار ، قهوه، کیک شوکلاتی ، حرف های ریز و درشت ، یه پا ،دوپا کردن توصف بلیط تاتر و نفس کشیدن تو هوای آخر شب کافه های نیمه تاریک چهار راه ولیعصر و خوشی رج زدن واژه تو مه سیگار هایی که طعم هیچ چی داشتن .. طعم خودمون تو اون ساعت از شب . یه طعم دلچسب .. وقتی که ساکت شدیم دوباره خودمون بودیم . یه مشت دونده . آهو یا شیر .. کی اهمیت میده ؟ آهو واسه رهایی از پنجه های شیر می دوه ، واسه زنده موندن . شیر برای شکار کردن و سیر شدن ، باز هم واسه زنده موندن .. فرقی نداره فقط باید دوید . نمی تونستم از ذهنم بندازمش بیرون . انگاری هوا چسبناک شده بود . به زحمت از گلو پایین می رفت . فلاکس آب جوشُ از کوله کشیدم بیرون و ته لیوانمُ خالی کردم تو بشقاب . صدای پر شدنش طعم روزی رُ که گذشت با خودش داشت. الهام لبخند زد و لیوانش با دو انگشت هل داد جلو .. همیشه می شه یه "گور بابش" نثار دنیا کرد ! کافه چی که اومد میزُ جمع کنه زیر چشمی بساط چایی رُ پایید و بی حرفی ، میون خنده و وراجی های ما رفت . ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 19:56 توسط سمانه |
بذار بچرخم زير بارون ، زير آفتاب ، تو دست باد ... خوبم . نه انقدي كه نبايد باشم . همون قدي كه هستم . يه خوب خالي .. خيالي نيست . كه خيال هم قواره هاي دلم رُ تن نمي كشه. حتي وقت قدم زدن زير آسمون نم زده ، زير چرخريز برگ و برگ . حتي تو خلوت شبانه چنار هاي سر گردان . هييسسسس ... ساكتم . قد همين هييييسسس ... گوش مي دم به واژه هاي با معني و نا مربوط ، به واژه هاي بي معني و مربوط، به واژه هاي سر راهي ، يتيم ، تنها . به هر حرفي كه رها مي شه تو هواي رخوت زده روز هام . چيزي تو دلشون نيست . عين پسر بچه ها ، خجولن و تخس و به اشتياق جلب توجه . بي منتي براي به خاطر سپرده شدن ، خاطره شدن .. خيالي نيست . كه خيال هم قواره هاي دلم رُ ... يادم رفته . دوباره . بعد اون بار آخر كه يهو از پشت و پسله هاي ذهنم سر درآورد . نمي دونم چرا هيچ كاريش نكردم . چرا فكر كردم هر وقت بخوام هست . همون پشت و مشت ها . به ساعت الان كه مي خوامش و شبيهشم ُ طعمش دارم .. ولي نيست . چون رود .. چون رود كه ... چون رود كه ... ؟ يه هفته است كه از آخر مي خونم ." آزاد و گرفتارم ، آزاد و گرفتار" ... خيالي نيست . كه خيال هم قواره هاي ... جاش طعم گلابي ُ به دلم نگه داشتم . گلابي هاي اخوان . امرود هاي وحشي ، سير و سيراب . هستم .. هستم ؟! دروغ چرا . اونم حالا كه زمان انتظار از مشت دقيقه ها سر رفته و صداي پايي هم در كار نيست .گمونم از وقت بودن خيلي گذشته ... خيالي نيست . كه خيال هم... همون طعم گلابي هاي كاغذ پيچ شده كتابفروشي به دلم . مثل مراسم مذهبي بود. جوري كتاب رُ روي دست مي بردم كه انگار وحي مقدسي باشه كه اشتباها تو قفسه جا رفته . گلابي هاي ساده و زرد ديس هاي گل و مرغي . كه انتظار پلاسيدشون قاچ قاچ مي شه تو پيش دستي هاي گل گلي و دونه هاي زبرشون به نشونه لذت شيرين طبيعت زير دندون ساييده مي شه . دلم ... دلمون ... هموني كه قاچ مي شه . هموني كه ... تنها بود .. تنها شد .. تنها موند... کی می دونه ؟! من همون گلابی های خودم می خوام. همون هایی که ... "سپاسگذارم درخت گلابي كه به شكل دلم درآمدي چه تنها بودم " ... خيالي نيست . + نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 15:8 توسط سمانه |
|